دلم میخواد دوباره اینجا رو پاییزی کنم. اما وقت نمی کنم.
نمی دونم واقعا این شانس چیه. اما گاهی که بیفتی روی دور بدشانسی هی بدشانسی میاری.
مثلا من توی تزم اصلا شانس نیاوردم. البته از نظر موضوع کارم و اینکه تونستم توی همون دانشگاه خودمون که ۱۰ دقیقه پیاده تا خونه فاصله داره بورس پیدا کنم شانس آوردما. از نظر آدمهایی که باهاشون کار میکنم جز استادم هم شانس آوردم. هرچند استادم اینقدر بدشانسی بزرگی هست که تمام این ۱۵ ۲۰ نفر دیگه رو به باد فنا می ده.
اما توی روند کاریم همش بد شانسی پشت بد شانسی. اولش که شروع به کار کردم مشکل اتاق کارمون بود. با منشی توی یک اتاق بودیم. در واقع این ماجرای دعوای استاد من با یک سری آدم دیگه بود که منشی رو به بهانه اینکه جا نداریم به دستور مدیر فرستاده بودن توی اتاق استادم و بعد از یکسال هم بالاخره مجبور شد از اونجا بیاد بیرون. اینم ناشی شده از همون کله شقی های استاد منه. چون تمام افراد گروه توی یک ساختمون دیگه بودن الا ایشون. خلاصه بالاخره اتاقمون رو عوض کردیم آمدیم توی ساختمون دیگه. تازه نه اینکه فکر کنید استادم گفت بیا بریم. من یک روز دیگه اعصابم خرد شد پا شدم آمدم اینجا. بعد یواش یواش امکاناتش رو مثل اینترنت کامل کردیم. من اینجا رو بیشتر دوست دارم. اتاقمون پر نوره. ساکته. همه وسایلشم نو هست.
اگر بخوام از بدشانسی های این تز بگم می شه قصه حسن کرد. از کامپیوتری که خریدیم و کلی طول کشید تا برسه و وقتی رسید مانیتورش شکسته بود. بعد که بعد از چند هفته یک مانتیتور براش پیدا کردیم در همون روز اول استفاده کارت گرافیکیش سوخت. بعد که اینا درست شد و من یکی دو هفته باهاش کار کردم. کلا قات زد. حتی مسوول کامپیوترمون هم نمی دونست چرا این طوری شده. محبور شدم از اول ویندوز روش بریزم. در همین مدت هم باطری لپ تاپم (که اونم دانشگاه بهم داده)کلا برای همیشه تموم شد و زمان و تاریخش بهم ریخت و دیگه نمی تونستم بدون برق ازش استفاده کنم.
بعد از یک مدت همون مشکل دستگاهی که باید باهاش نمونه می ساختم پیش آمد. یک بار گفتم که هر جاش رو درست می کردیم یک جای دیگش خراب می شد. یک چیزی رو می خواستیم بخریم که فقط یک شرکت آمریکایی داشت و سیستم خرید دانشگاه با سیستم آمریکایی که باید اول پول بدی بعد جنس رو بگیری همخوانی نداشت.
بالاخره بعد از ۹ ماه درست شد. همون روزی که می خواستم نمونم رو باهاش بسازم استاد همه فن حریفم به کمک یک پسر گنده یونانی زد و اصل ماجرا رو یک محفظه شیشه ای هست که زیرش خلآ ایجاد می شه و من اونجا نمونه می سازم٫ شکست. تازه یکبار هم قبلا با هم دعوامون شده سر اینکه بهش گفتم تا وقتی من سر ست آپم نباشم هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه. اما نمی فهمه دیگه.
یک جورایی دچار ترس شدم. همش می گم امروز دیگه می خواد چه اتفاقی بیفته. هیچ وقت توی زندگیم اینقدر فکر نکرده بودم که شانس چیز درستیه. اما واقعا من در خیلی از این اتفاقا هیچ نقشی ندارم. تنها چیز مبهمی که می شه این همه اتفاقات رو توجیه کرد همون بدشانسی هست.