تبليغاتX
پاییز فصل من

پاییز فصل من

مرا دوست داشته باش. کودک کوچکی درون من نشسته که به دنبال نگاه سرشار از عشق است. مرا دوست داشته باش. آنگاه که تند تند کارهایم را انجام میدهم و اضطراب امانم را بریده. چرا که کودکم ترسیده و تنها دوست داشتن می تواند او را به حس امنیت باز گرداند.

مرا دوست داشته باش. من محتاج دوست داشتن تو هستم. من بی دوست داشتن تو از زندگی می ترسم. از کار میترسم. از شادی ٫از موفقیت میترسم.

مرا دوست داشته باش. من دوست داشتنی هستم. این را بارها در چشم و سخن دیگران دیده ام. اما تو مرا دوست داشته باش و بگذار در چشمان تو ببینم که مرا دوست داری.


* این نوشته رو فرودین نوشته بودم. وقتی یاد روزهای خیلی خیلی دور افتاده بودم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 17:48  توسط سپیده   | 

این روزها اینجا تبدیل شده به یک گزارش کار تز. 

دو هفته پیش رفتم با میشل٫ رییس گروه صحبت کردم. همه مشکلاتم رو بهش گفتم. بعد با هم رفتیم جورج رو دیدیم. بهم حق دادن و گفتن کی با پاسکال مشکل نداره. البته جورج گفت و میشل سعی کرد طرف کسی رو نگیره.  خلاصه قرار شد با پاسکال صحبت کنند و گفتند نگران نباش و خیلی خوب کردی آمدی به ما گفتی.

امروز دوباره داشتم به این فکر می کردم که کلا همه چیز رو ول کنم. خودم با پاسکال حرف زدم و گفتم که من خیلی ناراضی ام و تزم اصلا پیش نمی ره. احساس می کنم توی کار تنها هستم. یک کم حرف زدیم اما من راضی نشدم. بعدش میشل اومد توی اتاق و با پاسکال سه تایی حرف زدیم. من گفتم که اصلا راضی نیستم و ناامید شدم کلا. میشل گفت که تز بیشتر از اینکه تعداد مقاله و کشف کردن یک چیز باشه برای اینه که ببینند تو یک مساله رو چطوری حل می کنی. گفت کار علمی خیلی آروم می ره جلو مخصوصا تجربی. البته منم راضی نشدم و گفتم مشکل من الان اینه که مساله ندارم. سوالم گم شده. سوال رو به من بدین من دیگه غر نمی زنم و راضی خواهم بود. گفت که کلا تز این جور سر درگمی ها رو هم داره. قرار شد من تا دو هفته دیگه یک گزارش کامل از کارهایی که کردم بدم و بگم تا حالا چه کارها کردم٫ چرا ناراضی هستم و  آیا می شه به آینده امیدوار بود یا نه و اگر دیدیم که واقعا هیچ امیدی نیست کلا موضوع رو عوض می کنیم.

خیلی حرف زد. خیلی خوب بود و آرومم کرد. چندین بار میشل بهم گفت نگران نباش ما تو رو همین جور ول نمی کنیم به امان خدا.  فعلا از ول کردن تز منصرف شدم.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:55  توسط سپیده   | 

بببببببلللله ... قصه از اونجا شروع شد که ...

خوب! همتون میدونید که قصه از کجا شروع شد. آره دیگه خلاصه بعدش یک روز چشمام رو بستم و سرم رو بالا گرفتم و  داد زدم: آآآي دستهای پرتوان بیاین به کمک این ناتوان!

آآآآآیی دددستهای پر توااااان ...

آآآآيي دست ...

آآ ...

با احتیاط چشمام رو باز کردم... این ور رو ... اون ور رو نگاه کردم و خیالم که راحت شد که کسی ندیده که گجت من کار نمی‌کنه و اینم یک دروغ دیگه بوده که بهمون گفتن! صدام رو صاف کردم و با قدمهای بلند رفتم توی اتاق بغلی و خیلی آروم گفتم: تکنسین پر توان  می آیی به کمک این ناتوان؟ خودت دوشنبه گفتی که برام متالیزاسیون می کنی.

اونم اولش یک کم من و من کرد و گفت نمی‌شه خیلی امروز کار دارم. من هم با چنان مظلومیتی که دل سنگ رو آب کنه گفتم باشه هر چند که قبلا بهم گفته بودی که برام متالیزه میکنی. رفتم و بست و مظلومانه (واقعا مظلوم واقع شده بودم) و بی هیچ توقعی در اتاق شیمی نشستم تا خود تکنسین پرتوان شرمنده بیاد سراغم!!

بله این طوری شد که تکنسین پرتوان و البته مهربان نمونه‌هایم را متالیزه کرد با طلای ۱۵۰ نانومتر و حتی ۲۰ نانومتر. خدایش بیامرزااااد. 

بعد هم من خوش و خرم رفتم نمونه را گذاشتم در دستگاه و فهمیدم که لیزر کار می‌کند و نباید به فاجعه مخزن خلآ ٫لیزر را هم اضافه کنم.  به مرگ گرفتندم حالا به تب راضی شدم و نه تنها امروز محفظه خلآ شکسته را فراموش کردم بلکه از خوشحالی دیدن سیگنال روی اسیلوسکوپ نزدیک بود جان از تن به در کنم. خدا رو شکر به موقع رسیدم و محکم گرفتمش گفتم باش حالا هر وقت مقاله چاپ کردیم از تن به در برو.


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:22  توسط سپیده   | 

روز خوب یعنی روزی که مثل آدم زندگی کرده‌ باشی‌اش  و عصرش٫ آفتاب٫  آن ته ته‌ها٫ از دست ابرهای سیاه آسمان در رفته باشد و افق را روشن کرده باشد.

روز خوب یعنی روزی که زیر همان آسمان با ماجرای آفتاب افق‌اش٫ با دوچرخه بروی کارت جدید بانکت را بگیری٫ نان و تخم مرغ هم بخری به علاوه یک پیتزا برای شام شب٫

روز خوب یعنی روزی که با اینکه فرق چندانی با روزهای دیگر ندارد اما شبش که رسید٫ حس خوبی داشته باشی از روزت و هنوز پر باشی از انرژی و هی دلت بخواهد آرش و جفنگیات مشابهش را گوش کنی.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:44  توسط سپیده   | 

She is an unhappy person who makes others, unhappy

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:35  توسط سپیده   | 

امید همیشه زنده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:6  توسط سپیده   | 

دلم میخواد دوباره اینجا رو پاییزی کنم. اما وقت نمی کنم.

نمی دونم واقعا این شانس چیه. اما گاهی که بیفتی روی دور بدشانسی هی بدشانسی میاری.

مثلا من توی تزم اصلا شانس نیاوردم. البته از نظر موضوع کارم  و اینکه تونستم توی همون دانشگاه خودمون که ۱۰ دقیقه پیاده تا خونه فاصله داره بورس پیدا کنم شانس آوردما. از نظر آدمهایی که باهاشون کار میکنم جز استادم هم شانس آوردم. هرچند استادم اینقدر بدشانسی بزرگی هست که تمام این ۱۵ ۲۰ نفر دیگه رو به باد فنا می ده.  

اما توی روند کاریم همش بد شانسی پشت بد شانسی. اولش که شروع به کار کردم مشکل اتاق کارمون بود. با منشی توی یک اتاق بودیم. در واقع این ماجرای دعوای استاد من با یک سری آدم دیگه بود که منشی رو به بهانه اینکه جا نداریم به دستور مدیر فرستاده بودن توی اتاق استادم و بعد از یکسال هم بالاخره مجبور شد از اونجا بیاد بیرون. اینم ناشی شده از همون کله شقی های استاد منه. چون تمام افراد گروه توی یک ساختمون دیگه بودن الا ایشون.  خلاصه بالاخره اتاقمون رو عوض کردیم آمدیم توی ساختمون دیگه. تازه نه اینکه فکر کنید استادم گفت بیا بریم. من یک روز دیگه اعصابم خرد شد پا شدم آمدم اینجا. بعد یواش یواش امکاناتش رو مثل اینترنت کامل کردیم.  من اینجا رو بیشتر دوست دارم. اتاقمون پر نوره. ساکته. همه وسایلشم نو هست.

اگر بخوام از بدشانسی های این تز بگم می شه قصه حسن کرد. از کامپیوتری که خریدیم و کلی طول کشید تا برسه و وقتی رسید مانیتورش شکسته بود. بعد که بعد از چند هفته یک مانتیتور براش پیدا کردیم در همون روز اول استفاده کارت گرافیکیش سوخت. بعد که اینا درست شد و من یکی دو هفته باهاش کار کردم. کلا قات زد. حتی مسوول کامپیوترمون هم نمی دونست چرا این طوری شده. محبور شدم از اول ویندوز روش بریزم. در همین مدت هم باطری لپ تاپم (که اونم دانشگاه بهم داده)کلا برای همیشه تموم شد و زمان و تاریخش بهم ریخت و دیگه نمی تونستم بدون برق ازش استفاده کنم.

بعد از یک مدت همون مشکل دستگاهی که باید باهاش نمونه می ساختم پیش آمد. یک بار گفتم که هر جاش رو درست می کردیم یک جای دیگش خراب می شد.  یک چیزی رو می خواستیم بخریم که فقط یک شرکت آمریکایی داشت و سیستم خرید دانشگاه با سیستم آمریکایی که باید اول پول بدی بعد جنس رو بگیری همخوانی نداشت.

 بالاخره بعد از ۹ ماه درست شد. همون روزی که می خواستم نمونم رو باهاش بسازم استاد همه فن حریفم به کمک یک پسر گنده یونانی زد و اصل ماجرا رو یک محفظه شیشه ای هست که زیرش خلآ ایجاد می شه و من اونجا نمونه می سازم٫ شکست. تازه یکبار هم قبلا با هم دعوامون شده سر اینکه بهش گفتم تا وقتی من سر ست آپم نباشم هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه. اما نمی فهمه دیگه.

یک جورایی دچار ترس شدم. همش می گم امروز دیگه می خواد چه اتفاقی بیفته. هیچ وقت توی زندگیم اینقدر فکر نکرده بودم که شانس چیز درستیه. اما واقعا من در خیلی از این اتفاقا هیچ نقشی ندارم. تنها چیز مبهمی که می شه این همه اتفاقات رو توجیه کرد همون بدشانسی هست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:1  توسط سپیده   | 

امروز اصولا روز من نبود و نیست. نشستم نصفه شبی هوار تا اراجیف  نوشتم که یک کم تخلیه بشم.  بعد که شد  اندازه قصه حسن کرد همش مثل یک قورباغه نفهم پرید و رفت . حتی نذاشت یک بار بخونمش برای دل خودم.

فقط این قدر بگم که گیر یک استاد ... کله شقی افتادم که امروز داستان دلدادگی من و ایشون به اوجش رسید و لطف کردند زدند سیستمی که نه ماه برای آماده شدنش صبر کرده و زحمت کشیده بودم رو شکستند. منم اولش کمی لبخند زدم بعد در بهت فرو رفتمبعد محل رو ترک کرده و به خانه آمدم بعد هی فکر کردم و عصبانی تر و عصبانی تر شدم و الان دچار بیخوابی شدم و  مشغول فکر کردن به محتویات فریادهای گوشخراشم در دعوای فردا هستم ...

 می خوام  مثل یک گودزیلا  رفتار کنم .


نتیجش فقط احساس بد خودم بود. کسی که نمی فهمه نمی فهمه دیگه. رفته به تکنسین می گه ما یک حماقتی مرتکب شدیم. منم گفتم ما نه. این زبان لعنتی هم باعث میشه آدم نتونه درست حرفش رو بزنه. تنها راه صلح بین من و اون ایگنور کردن کاملش هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:37  توسط سپیده   | 

چقدر تآثیر گزارتر از علم هست. نه؟

هنر رو می‌گم. 

 فیزیکدان و شیمیدان باشی که کلا هیچ. علمت برای درد جامعه کار خاصی نمی‌کنه. فیزیک و شیمی علوم جوامع مرفه هست. علتشم اینه که باید خرجت کنند تا تحقیق کنی و کشف کنی.

جامعه‌شناس باشی یا علوم اجتماعی خونده باشی یک کم بهتره. مطلب می‌نویسی٫ روشنگری می‌کنی٫ تحلیل میکنی. نهایت بتونی مغز روشنفکرای جامعه و کسانی که اهل مطالعه هستند رو کمی تکون بدی.

اما هنرمند که باشی یک روز می‌گی تفنگم را بده تا ره بجویم و این حرفت تا سوراخ کوه‌ها و دل کویرها نفوذ می‌کنه. کشاوز و آهنگر و کارگر می فهمن چی مگی. قلبشون تکون می‌خوره و باهات همراه می شوند.

یک روز دیگه اگر حرفت این بود که تفنگت را زمین بگذار یک آهنگ می‌زاری تنگ حرفت. باز همه حرفت رو لااقل یک بار گوش می دن. حتی اگر مخالف حرفت باشند٫ چون قبلا هزاران بار با قلبشون حرف زدی٫ دوست دارند ببینند این بار چی می‌خوای بگی.

هنرمند که باشی می‌تونی با قلب مردم حرف بزنی و تکونش بدی. زیاد حرف نمی زنی اما می‌تونی یک فیلم بسازی که همه حرفهای دیگران رو با حرفها خودت یکجا بزنی. مستند سازی کنی. هم برای تاریخ چیزی بر جا بگذاری٫ هم بدون اینکه زیاد وقت و انرژی مردم رو بگیری لب کلامت رو به روشی تآثیر گزار بیان کنی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 5:20  توسط سپیده   | 

رنگ موی مناسب برای زمستانی ها از این قرار است:

سیاه طبیعی٫ سیاه تیره (پر کلاغی نه!)٫ سیاه چینی (دقیقا مثل موهای چینی ها مثل پارچه های سیاه که به اصطلاح می گیم بوره) قهوه ای مثل موهای عکس زیر سمت چپ (نمونه ای از یک زمستانی):

بادمجانی های زیر ():

سفید (من بی تقصیرم )

خاکستری نقره فام و مش خاکستری مثل ایشون ها:

 

و بالاخره رنگهایی که ته مایه هایی از آبی داشته باشه( ).

اگر پوستتان خیلی روشن است موهایتان را دیگر!  خیلی روشن نکنید. به خصوص رنگهایی که بازتاب های طلایی و یا مسی دارند. این رنگها باعث می شود که چشمانتان خسته و پوستتان کدر و خشک به نظر برسد.

برای صورتهای ظریف رنگهای متعادل (نه خیلی روشن نه خیلی تیره) و برای صورتهای درشت رنگهای تیره تر مناسب ترند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 18:57  توسط سپیده   |