تبليغاتX
پاییز فصل من

پاییز فصل من

باورم نمیشه که دیگه نمی بینمت! که دیگه سرم رو دو دستی نمیگیری تو دستت و پیشونیم رو بوس کنی! 

ای کاش پیش همه بودم و همه با هم زار میزدیم تا راحت بشیم. تا داغی نمونه بر دل. بریم ختم. سر خاک. بعد شام بریم همه با هم خونه اون عزیز. اولش تو بغل همدیگه گریه کنیم. بعد روزهای آخر اونقدر سبک شدیم که معمولا به خنده و شادی تبدیل میشه. اما وقتی تنهایی کی خالی بشی؟ کی وقت خندت بیاد؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:33  توسط سپیده   | 

حتما یک روز بهاری بود. ساری بودیم. باران طوری شروع شد که انگار خدا یک لگن پر از آب را برداشته و دارد یکهو خالی میکند. صدای تق تق باران که تند تند و با قدرت به موزاییک های توی حیاط میخورد تنم را از وسوسه دویدن زیر باران پر کرد. سبزه کشمش و شوکا و علیرضا هم آمدند. مامان هم لبخند به لب گفت بروید. انگار از این شادی آمیخته به دیوانگی خوشش آمده بود. آنقدر زیر باران دور حیاط مامان جون دویدیم و فریاد شادی کشیدیم که جز لذت چیزی در ما نماند. زیر درختان پرتقال و نارنج آنقدر مثل آهو خرامیدیم تا باران بند آمد. از لذت زندگی سرشار شده بودیم. بعد از آنجا جایی در این دنیا نبود که بخواهیمش. با لباسهایی چسبیده به بدن و موهایی که آب چکه چکه از آن می ریخت یکدیگر را نگاه میکردیم و از ته دل می خندیدیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:9  توسط سپیده   | 

داشتم به آن نمره 20 هندسه ام فکر میکردم. تنها بیست بین سه کلاس. شمردم دیدم دو تا کلاس بودیم. اما حسم میگفت سه تا کلاس. آشپزخانه را که یادم آمد حل شد. دو کلاس در منتها الیه خانه این طرفی بودیم و اگر از آشپزخانه رد میشدی به کلاس بعدی میرسیدی در ابتدای خانه دیگر.  دو کلاس ریاضی بودیم و یک تجربی. عامری و مشتاقیان را خوب یادم هست. هر دو پزشک شده اند! هر دو جهشی خوانده بودند و دو سالی از بقیه کوچکتر بودند البته مشتاقیان سه سال. خیلی سخت بود برایشان. دیگر اصلا یادم نیست کی تجربی بود و کی ریاضی. 

 آن یکی خانه حیاطش یک استخر داشت که من و هاجر ک. بیشتر حرفهای خصوصی مان را توی آن استخر میزدیم. هی از این طرفش میرفتیم آن طرف و دوباره برمی گشتیم. سه چهار متر بیشتر نبود که صد بار گز میکردیم و حرفهای مگو میزدیم. همان جا بود که او ماجرای س. را برایم گفت. چقدر شیرین بود آن روزها. کنار استخر یک داربست بود که درخت بالارونده ای که یادم نیست چه بود آن را کاملا پوشانده بود. جای ماشین صاحب خانه قبلی.  موازی با ضلع دیگر استخر، که عمود بر ضلعی میشد که یک طرفش داربست بود، نمازخانه مدرسه فرار داشت که همان اتاق پذیرایی خانه باشد. وسط پذیرایی یک پله میخورد که این قسمت بالاتر اتاق، دهه های فجر نقش سن را بازی می کرد. کنار این سن کذایی هم یک در داشت که به آشپزخانه که حکم آزمایشگاه شیمی را پیدا کرده بود باز میشد. چقدر شیطنت کردیم در این آزمایشگاه شیمی! چقدر آخر؟ معلم شیمی که پایه باشد همین است دیگر. جوان باشد. خوشگل باشد. بیرون مدرسه بدون چادر دیده شده باشد. جلوی خودش را هم نتواند بگیرد که به بعضی شوخی ها و شیطنت های شما نخندد. همین کافی نیست برای اینکه معلم محبوبی شود؟ زیاد هم هست. همان خوشگلی و جوانیش جواب میداد. اما او به چندین هنر آراسته بود! 

بگذارید اصلا برایتان بگویم که چه شکلی بود این دبیرستان ما. این دبیرستانی که من به خاطر کوتاه کردن موهایم توسط  مدیر اخمویمان که جای اخم وسط دو ابرویش افتاده بود و ترکیب ابرو و جای اخم با دماغی گنده، پوستی آفتاب سوخته و قدی بلند، ابهت خاصی به او داده بود، بالای صف برده شدم و به همه تذکر داده شد که دیگر کسی موهایش را مثل ایشون، یعنی من و مدل پسرانه کوتاه نکند! همین موضوع به محبوبیتم بین بچه ها افزود. شاید هم در آن مدرسه دخترانه مذهبی واقعا قیافه پسرانه می توانست خطرناک باشد. این همه دختر خوشگل و پر از احساس منع شده از پسران. همه که مثل هاجر ک. نبودند که کسی دوستشان داشته باشد. همان موقع ها هم روابط عاشقانه بین خیلی ها برقرار بود. من اهلش نبودم. حالم به هم میخورد راستش از اینکه دختری عاشق من و من عاشق دختری باشم. دو خانه قدیمی کنار هم توسط مدرسه اجاره شده بود. قسمتی از دیوار بین دو حیاط برداشته شده بود تا حیاط ها به هم راه پیدا کنند. کنار دیوار حیاطی که نزدیک خیابان بود آبخوری و دستشویی درست کرده بودند که افطاری های مدرسه از همان آبخوری بود که آب بازی میکردیم و یکدیگر را خیس می کردیم. البته مدیر و ناظم هم همیشه برای جلوگیری از هر آنچه که باعث خوش گذرانی بود در صحنه حاضر میشدند. از داخل ساختمان هم قسمتی از دیوار آشپزخانه خانه اول را باز کرده بودند که به هال خانه دوم راهی باز شود. هر دو خانه از وسط هال پله میخوردند به طبقه بالا. طبقه بالا شامل تراس بود و یک اتاق که کلاس درس شده بودند. البته یک اتاقک کوچک هم بالای تراس بود. گاهی بچه ها در تراس راه میرفتند و درس می خواندند چون جای خلوتی بود. البته این خلوتی اش یک بار به کار من و زهره م. آمد. صف صبحگاهی معمولا در حیاط بزرگتر تشکیل میشد. این حیاط با چند پله به ایوان خانه وصل میشد که دقیقا زیر تراس بالا قرار میگرفت. یعنی جایی که تراس تمام میشد سقف ایوان هم تمام شده بود. اما پله های حیاط کمی جلوتر شروع میشدند و خانم پاکنهاد معمولا در همین نقطه از ما سان می دید. آن روز صبح من و زهره نمیدانم به چه دلیلی نرفته بودیم سر صف و آن بالا گیر افتاده بودیم. خانم پاکنهاد مشغول سخنرانی بود و ما حوصله مان سر رفته بود. کیسه فریزری را پر از آب کردیم. درش را خوب بستیم و از تراس ولش کردیم. کیسه آب هم جلوی پای خانم پاکنهاد نقش بر زمین شد و ترکید. دیگر یادم نیست که ما چگونه و به کدام سوراخ موشی خزیدیم که جان سالم به در بردیم. 

داخل  اتاق های طبقه بالا یک دستشویی و حمام بود به چه خوشگلی. تمام دیوارها آینه بودند و آنچه که آینه نبود با چوبهای زیبا تزئیین شده بود. وقت هایی که کلاس زبان داشتیم بعضی از بچه ها برای اینکه درس جواب ندهند داخل این دستشویی ها قایم می شدند. دستشویی شاهانه معلم ها با آینه ها و کمدهای چوبی زیبایش در طبقه اول بود و قابل مقایسه با دستشویی فلزی و تنگی که برای ما کنار حیاط درست کرده بودند نبود. این بود که ما هم گاهگاهی از آن دستشویی استفاده میکردیم. وقتی در دستشویی بسته باشد هیچ معلمی از خودش نخواهد پرسید که نکند دانش آموزی داخل باشد. همه مطمئند که همکارشان مشغول قضای حاجت است. 

چه ظهرهای آفتابی و بهاری ای بودند! کوه توچال از پشت بام مدرسه معلوم بود. خانه ای که همسایه مدرسه بود یک پسر جوان داشت که البته هیچ وقت ندید ما داریم از آن بالا نگاهش میکنیم. فقط گاهی می آمد از حیاط رد میشد. ولی ما دنبال هر بهانه کوچکی برای خوشبختی بودیم و هیچ چیز کوچکی را بی ارزش نمیدانستیم. من کتابهای  پزشکی مامانم را که هر کدام حداقل 10 سانت قطر داشت میگذاشتم تو کیفم  (الان واقعا مانده ام که این شجاعت را از کجا آورده بودم؟!) و روزهای چهارشنبه فکر کنم بود که خانم شه مهر می آمد بعد از نماز سخنرانی کند. من و زینب ط. به بهانه دستشویی از نمازخانه خارج میشدیم. از پله های هال میرفتیم طبقه بالا و منتظر آن یکی میشدیم تا بیاید. بعد هر دو با کلی خنده و ترس و هیجان میرفتیم توی تراس طبقه دوم و از پله های آهنی وباریک کنار تراس می رفتیم روی پشت بام و سریع میخزیدیم در اتاقک کوچکی که روی پشت بام بود. آنجا کتابها را درمی آوردیم و میخواندیم. گاهی صدایی پایی میآمد یا صدای تق تق کفشهایی که یا از آمدن ناظرم یا مدیر خبر میداد. نفسهایمان در سینه حبس می شد و می ترسیدیم که کسی بیاید بالا. بعد می خندیدیم و کیف می کردیم. گاهی هم حیاط همسایه را دید می زدیم. درخت هایشان شکوفه کرده بود. حیاط خانه خیلی بزرگ بود و ایوان پهن بزرگی داشتند که نیم متر از زمین بالاتر بود و یک دختر کوچولوی ناز گاهی روی ایوان می پلکید.

... 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 17:47  توسط سپیده   | 

خوابم نمی برد.

وقتی در ایرانم وجه انتزاعی ام پررنگ میشود. آیا معنی اش این است که در ایران خوشحال نیستم؟

بعضی آدم ها را یادم می رود. دوباره که تجربه شان میکنم می بینم نه نمیشود... با این آدم ها نمیشود. بعد لعنت میفرستم به خودم به خاطر تکرار تجربه فراموش شده.

دلم مسکن میخواهد. چیزی که بی میلی ام به زندگی را تسکین دهد. فردا اگر نباشم طوری میشود؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 22:9  توسط سپیده   | 

زنش گوشی تلفن را بهش داد. سلام کردم. جوابی نیامد. باز سلام کردم. خبری نبود. فهمیدم که دارد گریه میکند. بالاخره خودش را جمع کرد و با صدایی ضعیف شروع به صحبت کرد. حالم را پرسید. حالش را پرسیدم. گفتم که من باور نمیکنم. خواستم که او هم باور نکند. باید بماند. باید مبارزه کند. هنوز زود است. باید زنده بماند 80 سالش که شد، بعد اگر خواست بمیرد.

گوشی را گذاشتم و گریه کردم. اما خوابم نمی برد.

من نمیگذارم او بمیرد!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 21:20  توسط سپیده   | 

داشتم فکر میکردم خوشبختی ... دیدم نه! انگار که کلمه خوشبختی گند میزند به این حس! شاید این نورهود Neverhood، هودش! مثل اسم همان بازی کامپیوتری که خیلی دوستش داشتیم. مخصوصا آهنگش را. همه چیزش خیلی با سلیقه و روحیات و حتی شاید بگویم فلسفه وجودیمان جور بود.  یادم نیست چه کسی سی دی اش را به علی داد.  من می دانستم نباید چیزی را به علی بدهی! علی را دوست نداشتم آن وقت ها. یعنی هیچ کدامشان را. یا بهتر است بگویم خاطره خوبی ازشان در ذهنم نمانده. مثل مثلا سلمان نبودند که در دفاع از علیرضا رفت و علی شهناز را یک کتک مفصل زد! دمش گرم! پسرخاله باید این طور پشت پسرخاله را داشته باشد! این فقط یکی از خاطرات خوبی است که از سلمان دارم. سلمان را برعکس، همیشه دوست داشتم. دایی جون اگر شاکی میشود که چرا رفته ام در همان قاره ای که او هست و به او یک زنگ هم نزده ام باید کمی بیشتر فکر کند! 

  خلاصه نورهود ... هودش! 

باد نمی آمد تا عیشمان را از دیدن برف منقص کند. دانه های برف از آنهایی که آبکی نیستند... ای جان! می بارید! خیلی بی خیال هستند این دانه های برف! دم همه شان گرم! انگار هیچ عجله ای برای پایین آمدند ندارند. می آیند ... حالا تا کی خدا قسمت کند و به زمین برسند. در همه عمرشان از وقتی از ابر تلپی می افتند توی مسیر سرازیری تا وقتی به زمین برسند شاد و خوشحالند. البته اگر باد نیاید! الکی زندگی شان را با برنامه ریزی و هدف گذاری و این مزخرفات خراب نمیکنند! شاید اگر عمرشان بیشتر بود گند می زدند به ابن الوقت بودن خودشان! مگر من هم قبلا ها ابن الوقت نبودم؟ بی خیال نبودم؟ یک وقت فکر نکنید وقتی داشتم نگاهشان می کردم با این فلسفه بافی ها عیشم را خراب کردم! نه! هنوز لذت بردن را بلدم! فلسفه وقتی از این در آمد تو بدانید که شادی مدتی است از در دیگر رفته بیرون! می آید که کمکت کند دق نکنی. مثل بابابزرگ میتواند مهربان هم باشد حتی! فلسفه را میگویم! 

صحبت سر هودش بود!  پرده را زدیم کنار و با پارچه ای بستیمش تا تمام پنجره قدی جلوی چشممان باشد. دو تا صندلی را گذاشتیم یک طرف میز رو به پنجره. تا شیر قهوه ها خنک تر شوند از خاطرات کودکی گفتیم! 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 17:26  توسط سپیده   | 

دوست دارم به خودم آفرین بگویم به خاطر کم کردن 5 کیلو وزن . امیدوارم با همین روند ادامه بدهم و به وزن دلخواهم برسم. 

از فکر به این موفقیت شروع شد. داشتم به حس های خوبم فکر میکردم. حس هایی که از یک جاهایی یکی یکی گم شدند. حس موفقیت. حس اینکه دنیا در دستان توست. تو بالاتری از همه چیز. حس آزادگی. بی نیازی از دیگران شاید به خاطر اینکه از تایید دیگران مطمئنی.

نمیدانم چرا من فیزیک خواندم؟ هر چه فکر میکنم موفقیتم در فیزیک از همه چیز کمتر بود! 

شاید در ادبیات میتوانستم موفق تر باشم! حداقل یک بار در عمرم یک انشایی نوشته بودم که اکثر بچه های کلاس بعدش از روی آن کپی کردند تا برای خودشان داشته باشند. تمام کتابهای ادبیات 4 سال دبیرستان را با عشق میخواندم و هنوز هم هر 4 تا را نگه داشته ام و خیال دور انداختنشان را هم ندارم. منتظرم که بالاخره در جایی از این کره خاکی ریشه کنیم و خانه ای داشته باشیم. خانه مان هم یک کتابخانه داشته باشد با جایی برای 4 کتاب ادبیات من. گاهی شعرگونه هایی هم برای خودم مینوشتم. البته هیچ وقت برای کسی نخواندمشان بیشترشان یکی دو بیت بودند. فقط یک شعر بلند داشتم که برای کودکان بود. به هر حال شاید میتوانستم در ادبیات از فیزیک موفق تر باشم. 

یا شاید باید میرفتم هنرستان! استعدادش را داشتم. لااقل یک بار معلم هنر دوم راهنمایی گفته بود یک جنگل بکش که بفرستم برای مسابقه به ژاپن! البته من چون جنگل را طبق دلخواه خودم با یک خورشید بزرگ در حال غروب کشیده بودم او نپسندید و گفت خورشیدش خرابش کرده و نفرستاد! بعد ها هم که تذهیب میکردم استادم که فکر کنم اسمش طریقتی بود خیلی از کارم تعریف میکرد! شاید اگر نقاشی میخواندم موفق تر میشدم. 

شاید باید ریاضی میخواندم. در ریاضی همیشه بهترین بودم. یک بار یک امتحان سخت هندسه را 20 گرفتم. تنها 20 سه تا کلاس من بودم. همان ثلث بود (ثلث های نظام قدیم!) که دینی ام را شدم 13! سوالات سخت مثلثات را معمولا تنها کسی که در کلاس حل میکرد من بودم. و من عاشق حل کردن سوالات هندسه و مثلثات و جبر و ریاضیات جدید بودم. همه را عالی بلد بودم. اما فیزیک را هیچ وقت! پس چرا فیزیک را انتخاب کردم؟ الان که بعد از 14 سال به عقب نگاه میکنم میبینم انتخاب خوبی نبود! 

در دانشگاه هم تنها درسی را که نمره عالی گرفتم و سر امتحان کمتر از یکساعت تمام مسائل را حل کردم و منتظر شدم تا سه ساعت وقت امتحان تمام شود و بقیه هم بیایند بیرون ریاضی فیزیک یک بود. 18 شدم! بالاتر از بچه زرنگ هایمان حتی . همین نمره عالی باعث شد که ریاضی فیزیک دو را که سفید تحویل داده بودم با 10 پاس کنم. البته این برداشت من است و تنها دلیلی که برای پاس شدن درسی که هیچ از آن بلد نبودم به ذهنم رسید. برای همین خاطره خوبی از دکتر کریم پور دارم. چون حس میکنم مرا فهمید و دید دلیلی ندارد که مرا بیندازد چون اگر درس بخوانم 18 میشوم. اگر نخوانم، ترم بعد هم باز سفید میدهم. پس بهتر است ولم کند بروم پی کارم و سرنوشتم را در درس ریاضی فیزیک 2 معطل نگه ندارد! البته یک ورقه چرک نویس هم داشتم که هر چه فکر میکنم هیچ چیزی که بشود حتی 2 به آن داد در آن نبود. حالا دمش گرم که 10 از آن درآورده بود. یکی از دلایلی که برای خودم می آورم که هیچ وقت نباید ناامید شد این است که گاهی حتی چرک نویسی که احساس میکنی هیچ ارزشی ندارد باعث میشود درسی که یک کلمه از آن را هم بلد نیستی، پاس کنی.  کوانتوم ها را هم هر دو را با 10 پاس کردم. کوانتوم یک گلشنی بود. سر کلاس میرفتم و درس میخواندم و هیچ نمیفهمیدم. با 10 پاس شد. کوانتوم دو روحانی بود. آن قدر سر کلاس نرفتم که دچار عذاب وجدان شدم. یک بار رفتم و بعد از 20 دقیقه آمدم بیرون. کلا 20 دقیقه در کلاس روحانی شرکت کردم. آن هم برایم زیاد بود از بس خسته کننده بود. آن را هم با 10 پاس کردم. باز از چرک نویس. این یکی را دیگر نیمدانم چطور؟ چون دیگر مثل ریاضی فیزیک نبود که بگویم اگر میخواستم یاد میگرفتم. فکر کنم کلا کوانتوم را یاد نمی گرفتم. جالب است که باز در فوق لیسانس رفتم سراغ کوانتوم. از بس مسائل فلسفی حول و حوشش زیاد بود. رفتم که بهتر بفهممش تا بعد بروم دنبال فلسفه اش.  اما خودش، به نظرم گاهی نظریه مزخرفی می آید. 

خاله جون که قبل از کنکور ازم پرسید چرا فیزیک؟ گفتم میخواهم بدانم چرا بار مثبت و منفی یکدیگر را جذب میکنند! دارم دکترای فیزیک میگیرم اما هنوز هم جواب این سوال را نمیدانم! شاید دلیل خوبی نبود برای یک انتخاب! حقیقتش تا آخر خط آمده ام اما حس میکنم من در فیزیک موفق نیستم! در واقع حس موفقیت ندارم! دبیرستان هم که بودم هیچ وقت از فیزیک نمره ای نگرفتم که شیرین بچسبد! همیشه یک چیزی وجود داشت که من نفهمیده بودم و به خاطرش حداقل دو سه نمره کم میگرفتم.

در خیلی چیزهای دیگر طعم شیرین موفقیت را چشیده بودم. اما در فیزیک هرگز نچشیده بودم و تا امروز هم نچشیده ام. هر چه بوده زجر و استرس بوده. از روزی هم که فیزیک را انتخاب کردم یکی یکی حس های خوبم به دست فراموشی سپرده شدند. 

دوست دارم از اینجا به بعد زندگیم کاری کنم که طعم موفقیت را باز بچشم. دوست دارم باز حس کنم که کارم را خوب بلدم. مهم نیست آشپز باشم یا استاد دانشگاه. دلم برای حس شیرین توانستن تنگ شده. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 22:58  توسط سپیده   | 

چیزهایی که برای من مهم هستند : 

شادی، صداقت ، مهربانی

پول، سفر، معاشرت


برای شما چی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:53  توسط سپیده   | 

وقتی درد و بیماری به سراغتان می آید می توانید بپرسید:

چرا من این درد را دارم؟ (سوال انتزاعی)

چرا من باید این درد را داشته باشم؟ (سوال ناشی از خودبرتربینی)

چرا من این درد را داشته باشم نه دیگری ؟ (سوال ناشی از حسادت)

...

اما به جای سوالاتی از این نوع که همه نوعی فرار از درد است به درد خود نگاه کنید، بدنتان را زیر نظر بگیرید و عکس العمل آن را مشاهده کنید.

نقل به مضمون از کتاب ذهن نا آرام نوشته هادی بیگدلی. متن صوتی این کتاب توسط نویسنده تهیه شده و در اینجا موجود است. 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 18:24  توسط سپیده   | 

به کلمه پایان رسیدم. نگاهم را از صفحه مانیتور برداشتم. اما قسمتی از وجودم توی کتاب جا مانده بود. باور وجود کسی مثل امینه در تاریخ ایران سخت بود. زنی که 300 سال پیش فرانسه، روسی، ترکی و فارسی را به خوبی صحبت میکرده و مینوشته، به اروپا و روسیه سفر کرده و در کار تجارت موفق بوده. او برای به قدرت رساندن فرزندانش زحمات بسیار می کشد و مادر قجرها به حساب می آید. 

در وصیت نامه اش که در  آن صندوق اسرارآمیز دست به دست گشته تا به امروز، نوشته:

فرزندان من بدانند . دریاي مازندران حوضچه ماست . زندگی ما در این اطراف است . در قلب آسیا . جاده ابریشم احیا می شود و این دریا قلب دنیا می شود . هر کس ان را داشته باشد رهبر دنیا خواهد بود . فلات ایران بر ما که اهل دریاییم بقایی نمی کند . روزي که یکی از فرزندان مرا اهل کویر بکشند کار سلطنت قجر ها تمام می شود . صد سال پس از ان است که من از کنار همین دریاي مازندران بیدار می شوم . طلا نفت اب جنگل گندم همه چیز در این جا هست . من دوباره می رویم...


چرا باز حرفی بزنم که نشاید؟ شاید 2012 پایانی باشد بر همه نگرانی ها. چقدر دلم میخواست که افسانه 2012 حقیقت داشت و به راستی دوره جدیدی در زندگی بشر آغاز میشد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 17:11  توسط سپیده   |